تبليغاتX
من آنفولانزا خوکی ام !
من آنفولانزا خوکی ام !
دمي مي آيدو بازدمي ميرود اما زندگي غير ازاين است وارزش آن درلحظاتي تجلي مي یابدکه نفس آدمي را می برد
   
                            ميزان   راي   ملت   بود   .. .. .. .. .. .. !

                                        يادش به خير  .  .  .  !  

 
| نوشته شده توسط مجید
 
   

               

 

زندگی ام در پرتو خاطره ای است

 

                                            خاطره ای زنده

 

                                                                     با من است خاطره ام همیشه و همه جا

 

 

فراموش کردن خاطره . . .!!!

 

                                  تلاشی بیهوده . . .

 

                                                                من خود عین خاطره ام

 

                                                                                           و  هرکجا از کلامی جاری می شوم

 

 

چه سخت است از کلام دیگری جاری شدن

 

                                                                 که لبخند تلخ مرا می خواهد

 

می نشینم . . .

 

                                تکیه به دیوار

 

                                                          نگاهم روبرو

 

 

 

                       دیگر خسته ام از نفسهای سرد و سنگین

 

 
| نوشته شده توسط
 
   

گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن ،مثل رود

 

باشفقت و مهربان باش ، مثل خورشيد


اگركسي اشتباه كرد آن رابپوشان ، مثل شب

 

وقتي عصباني شدي خاموش باش ، مثل مرگ


متواضع باش و كبر نداشته باش ، مثل خاك


بخشش و عفو داشته باش ، مثل دريا

 

اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش ، مثل ایینه


ثروت حقیقی یعنی انچه که هستی .... نه انچه که داری

 

 

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 

دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

 

از دوست به یادگار دردی دارم

 

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 
| نوشته شده توسط
 
   


« داخل ماشین گرم بود و بیرون سرد. روی شیشه‌‌ی عرق کرده، یه بچه کشیدم(همون چشم‌چشم دو ابروی خودمون). بعد از چند دقیقه دیدم اشک از چشم‌های بچه سرازیر شد. شیشه سرد بود. سردش شده بود. دست‌م رو روی شیشه مالیدم. حالا دیگه بچه‌ای نبود که سردش بشه ... »

آره ... به همين ساده‌گی!!

 
| نوشته شده توسط
 
 

 

اگر به خاک می نشینم وبه خاک سیاه زانو میزنم.باز هم ارزش گریه کردن را داری حتی اگر بی تو بمیرم آرزو میکنم اگر با من نیستی...

با هر کس که هستی چون من نشوی....!

چون من حیران و سرگردان که نمی دانم زخمی تیغم یا پر قو.نمیدانم دنبال عشقم یا نفرت ابدیت یا فنا.

در تو ملالی از بی من ماندن نیست و وجود من خیال با تو بودن.

تو خورشیدی اما نه برای سیاره ما نه برای تن خاکی من .

من در این کشمکش سرد دنبال روزنه نوری می گردم تا شاید در این تاریکی مطلق گمشده ام را پیدا کنم.

غافل از این که گمشده من خود نور است و نمی داند در دل تاریکی روزهای شب وار ما چه می گذرد.

در آخر کلام می خواهم بگویم .... به اندازه آنکه دوستش داری دوستت دارم...

حق یارتان...

 
| نوشته شده توسط
 
   
شاید انتخابم

سرانجامی چون

خوردن میوه ممنوع

به ارمغان آورد

و یا در عروج آسمانی

بال پروازم گردد!
 
 
 
| نوشته شده توسط
 
   



 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

 
| نوشته شده توسط
 
   
معلم  پای تخته داد می زد،صورتش از خشم گلگون و دستانش زیر پوششی از گرد پنهان بود.به خطی خوب و خوانا روی تخته ایکه از ظلمت چون قلب ظالمان تاریک و غمگین بود،تساوی را نوشت.بانگ برآورد:

«اینجا یک با یک برابر است».از میان جمع شاگردان یکی بر خاست ،به آرامی سخن سر داد : این تساوی اشتباهی فاحش و محض است.نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت ، معلم مات بر جا ماند و او پرسید:اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آیا باز یک با یک برابر بود؟

معلم فریاد زد :«آری»او گفت :اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که زور و زر داشت بالا بود؟آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پست تر بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،آن که رنگش نقره گون چون قرص ماه بود بالا بود؟ و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟اگر یک فرد انسان، واحد یک بود،این تساوی زیر و رو می شد.حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود! نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد ؟یک اگر با یک برابر بود ،پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خود بنویسید :

 

                        «یک با یک برابر نیست» 

 
| نوشته شده توسط
 
   

خيلي خستم ، خيلي ...

 

الان حدود 1 سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم

 

کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون

 

جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش

 

آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي

 

ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي

 

مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند

 

پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که

 

کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين

 

يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت

 

اطلاعات و نيروهاي سرکوب هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که

قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186

 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي

 

دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور

 

افتاده روي دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که داري وبلاگ مي خوني.......

MMM

M

MAJID 2P3P

 
| نوشته شده توسط
 
   
از این تاریخ به بعد شما دوست عزیز میتونی دست نوشته های خیلی توپ رو تو این وبلاگ بخونی!

این دست نوشته ها حاصل ۱۸ سال سابقه ی زندگی منه تو این دنیا

وحید یوگی

 
نوشته شده توسط